<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یا حسین</title>
		<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>شهید تند گویان</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-تند-گویان</link>
			<pubDate>15:03:00 +0330 شنبه، 8 مهر 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1644949@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;⚫ آیا میدانستیدشهید محمد جواد تند گویان وزیر نفت ایران دوازده سال تمام در یک سلول انفرادی بعثی های کثیف بسر برد!؟&lt;br /&gt; طوری که فقط به اندازه  ای جا داشت که میتونست بشینه وحتی نمیتونست دراز بکشد..و&lt;br /&gt; نمیدونست الانش چه ساعتی وچه موقع از روز وشب وماه وساله؟ !!😭&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان بهاره یا پاییز ؟ &lt;br /&gt; الان روزه یاشب؟ &lt;br /&gt; وهر روز بلا استثناء با شکنجه شروع میشده&amp;#8230;.&lt;br /&gt; اونم چه شکنجه ای!؟&lt;br /&gt; که در اثر شکنجه زیاد گردنش صدوهشتاد درجه میچرخیده&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واین آخرین شکنجه اون بوده که منجر به شهادت این وزیرجوان و برومند سرزمین اسلامی امان شد!&lt;br /&gt; تنها مونسش کتاب قرآنی بوده که یک سرباز عراقی برایش آورده بوده وتمام سربازهای عراقی که نگهبان این بودن باشنیدن صوت قرآنش شیفته اش شدند.&lt;br /&gt; وبعد از شهادتش کتابها در وصفش نوشتند؟!&lt;br /&gt; اینها رو ما راحت مینویسیم&lt;br /&gt; وخیلی سر سری میخونیم&lt;br /&gt; وراحت از کنارشون رد میشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما لحظه ای فکر نمیکنیم&lt;br /&gt; دوازده سال به والله خیلی زیاده&amp;#8230;&lt;br /&gt; دوازده سال&amp;#8230;  ۱۴۴   ماه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بچه رو چقدر زحمت میکشیم تا دوازده سال بشه؟&lt;br /&gt; حالا فکر کنیم دوازده سال نتونی یک لحظه دراز بکشی ونفهمی روزه یاشب؟..لعنت به کسانی که راحت خون شهداراپایمال میکنند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;┄┄┅┅┅▪️ﷻ▪️┅┅┅┄┄&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-تند-گویان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>⚫ آیا میدانستیدشهید محمد جواد تند گویان وزیر نفت ایران دوازده سال تمام در یک سلول انفرادی بعثی های کثیف بسر برد!؟<br /> طوری که فقط به اندازه  ای جا داشت که میتونست بشینه وحتی نمیتونست دراز بکشد..و<br /> نمیدونست الانش چه ساعتی وچه موقع از روز وشب وماه وساله؟ !!😭</p>
<p>الان بهاره یا پاییز ؟ <br /> الان روزه یاشب؟ <br /> وهر روز بلا استثناء با شکنجه شروع میشده&#8230;.<br /> اونم چه شکنجه ای!؟<br /> که در اثر شکنجه زیاد گردنش صدوهشتاد درجه میچرخیده&#8230;</p>
<p>واین آخرین شکنجه اون بوده که منجر به شهادت این وزیرجوان و برومند سرزمین اسلامی امان شد!<br /> تنها مونسش کتاب قرآنی بوده که یک سرباز عراقی برایش آورده بوده وتمام سربازهای عراقی که نگهبان این بودن باشنیدن صوت قرآنش شیفته اش شدند.<br /> وبعد از شهادتش کتابها در وصفش نوشتند؟!<br /> اینها رو ما راحت مینویسیم<br /> وخیلی سر سری میخونیم<br /> وراحت از کنارشون رد میشیم.</p>
<p>اما لحظه ای فکر نمیکنیم<br /> دوازده سال به والله خیلی زیاده&#8230;<br /> دوازده سال&#8230;  ۱۴۴   ماه!</p>
<p>یک بچه رو چقدر زحمت میکشیم تا دوازده سال بشه؟<br /> حالا فکر کنیم دوازده سال نتونی یک لحظه دراز بکشی ونفهمی روزه یاشب؟..لعنت به کسانی که راحت خون شهداراپایمال میکنند&#8230;</p>
<p>┄┄┅┅┅▪️ﷻ▪️┅┅┅┄┄<br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-تند-گویان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-تند-گویان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1644949</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>غرفه حس خوب</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/غرفه-حس-خوب</link>
			<pubDate>06:44:00 +0430 جمعه، 9 تیر 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">امام خمینی ره</category>
<category domain="alt">غرفه حس خوب</category>			<guid isPermaLink="false">1635835@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;غرفه حس خوب &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از در ورودی با ماشین وارد پارک شدیم من و دخترم بودیم قرار بود ما بسیجی ها برای ارتباط با دیگران یک غرفه بزنیم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غرفه حس خوب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غرفه رو برپا کردیم ومیز گذاشتیم جلو ویک کاسه پر از شیرینی گذاشتیم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرار بود اش هم بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طولی نکشید که یکی از برادران بسیجی که همراهمون برای برپای غرفه کمک می‌کرد اومد جلو وگفت چند نفرتون برید ببینید چه مشکلی برای خانمی که گوشه پارک افتاده پیش اومده. من ودوتا از خواهرا رفتم با لای سرش بی حال بود صداش زدم هنوز به هوش بود یکم که باهاش صحبت کردم شروع کرد به گریه دستشو باز کردم دوبسته قرص توی دستش بود 30 دونه قرص خوده بود خیلی بی حال بود به مادرش زنگ زد قبل از اینکه بیاد خواهرش رسید بالای سرش داشت بهش میگفت اونی که تو براش خودت میکشی حتی به پیامم هم جواب نداد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اورژانس رسید وبعد سوار شدن و بردنش &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی قرار بود ما توی غرفه حس خوب بدیم ولی بالاتر از آن تونستیم جون یک نفر نجات بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شاالله عاقبت همه جونا ختم به خیر بشه🌹&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/غرفه-حس-خوب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غرفه حس خوب </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p>از در ورودی با ماشین وارد پارک شدیم من و دخترم بودیم قرار بود ما بسیجی ها برای ارتباط با دیگران یک غرفه بزنیم </p>
<p>غرفه حس خوب.</p>
<p> </p>
<p>غرفه رو برپا کردیم ومیز گذاشتیم جلو ویک کاسه پر از شیرینی گذاشتیم </p>
<p>قرار بود اش هم بدیم.</p>
<p>طولی نکشید که یکی از برادران بسیجی که همراهمون برای برپای غرفه کمک می‌کرد اومد جلو وگفت چند نفرتون برید ببینید چه مشکلی برای خانمی که گوشه پارک افتاده پیش اومده. من ودوتا از خواهرا رفتم با لای سرش بی حال بود صداش زدم هنوز به هوش بود یکم که باهاش صحبت کردم شروع کرد به گریه دستشو باز کردم دوبسته قرص توی دستش بود 30 دونه قرص خوده بود خیلی بی حال بود به مادرش زنگ زد قبل از اینکه بیاد خواهرش رسید بالای سرش داشت بهش میگفت اونی که تو براش خودت میکشی حتی به پیامم هم جواب نداد.</p>
<p> </p>
<p>اورژانس رسید وبعد سوار شدن و بردنش </p>
<p> </p>
<p>راستی قرار بود ما توی غرفه حس خوب بدیم ولی بالاتر از آن تونستیم جون یک نفر نجات بدیم.</p>
<p> </p>
<p>ان شاالله عاقبت همه جونا ختم به خیر بشه🌹</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/غرفه-حس-خوب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/غرفه-حس-خوب#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1635835</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سخن امام خمینی درمورد فتنه</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/سخن-امام-خمینی-درمورد-فتنه</link>
			<pubDate>09:12:00 +0430 دوشنبه، 15 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">امام خمینی ره</category>			<guid isPermaLink="false">1633742@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;♨️ همه آنچه امام(ره) درمورد #فتنه گفتند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;❌هر کس بخواهد ایجاد #اختلاف بکند، بدانید که از خارج یک الهامی گرفته&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به آنها بگویید که هیچ گونه اختلافی را نگذارند رشد بکند، نگذارند بین مردم یک اختلافی ایجاد بشود؛ برای اینکه این اختلافات همه به ضرر اسلام است و به نفع دشمن؛ به نفع امریکا، به نفع‌ شوروی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از خدای تبارک و تعالی سلامت و سعادت همه آقایان را می‌خواهم و از همه توقع این معنا را دارم که به حرف مفسدین گوش نکنند و هر کس بخواهد ایجاد اختلاف بکند، بدانید که از خارج یک الهامی گرفته؛ مقصودشان این است که اسلام را از بین ببرند و باز بشود مثل سابق و ما همه در تحت سلطه اجانب باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; بازی خورده‌اند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینها در شهرها #فساد می‌کنند و #توطئه می‌کنند. اینها اشتباه می‌کنند. اینها اگر به ملت برگردند برای خودشان هم صلاح است و اگر ادامه به این امر بدهند، یک روز است که پشیمانی دیگر سودی ندارد و آن روزی است که به ملت تکلیف شود، تکلیف شرعی- الهی، به مقابله با اینها و تکلیف آخری نسبت به اینها تعیین شود. من صلاح همه قشرهایی که بازی خورده‌اند، از ابرقدرتها بازی خورده‌اند، از تفاله‌های رژیم سابق بازی خورده‌اند، از بعضی بازیگرانی که می‌خواهند با بازیگری خودشان برگردانند این مملکت به حال اول، مصلحت آنها را این می‌دانم که توجه داشته باشند که این مسئله‌ای است نشدنی&amp;#8230;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✅ خود #مردم به صحنه بیایند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشخاص فاسد در اطراف کشورتان مشغول به توطئه هستند، و وظیفه خود مردم است که توطئه آنها را خنثی کنند. البته با آن اراده صمیمانه‌ای که ملت ما دارد و با آن عزم جزمی که جوانهای ما دارند، توطئه‌ها همه خنثی و همه توطئه گرها دفن خواهند شد&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/سخن-امام-خمینی-درمورد-فتنه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>♨️ همه آنچه امام(ره) درمورد #فتنه گفتند </p>
<p>❌هر کس بخواهد ایجاد #اختلاف بکند، بدانید که از خارج یک الهامی گرفته&#8230;</p>
<p>به آنها بگویید که هیچ گونه اختلافی را نگذارند رشد بکند، نگذارند بین مردم یک اختلافی ایجاد بشود؛ برای اینکه این اختلافات همه به ضرر اسلام است و به نفع دشمن؛ به نفع امریکا، به نفع‌ شوروی.</p>
<p>من از خدای تبارک و تعالی سلامت و سعادت همه آقایان را می‌خواهم و از همه توقع این معنا را دارم که به حرف مفسدین گوش نکنند و هر کس بخواهد ایجاد اختلاف بکند، بدانید که از خارج یک الهامی گرفته؛ مقصودشان این است که اسلام را از بین ببرند و باز بشود مثل سابق و ما همه در تحت سلطه اجانب باشیم.</p>
<p> بازی خورده‌اند&#8230;</p>
<p>اینها در شهرها #فساد می‌کنند و #توطئه می‌کنند. اینها اشتباه می‌کنند. اینها اگر به ملت برگردند برای خودشان هم صلاح است و اگر ادامه به این امر بدهند، یک روز است که پشیمانی دیگر سودی ندارد و آن روزی است که به ملت تکلیف شود، تکلیف شرعی- الهی، به مقابله با اینها و تکلیف آخری نسبت به اینها تعیین شود. من صلاح همه قشرهایی که بازی خورده‌اند، از ابرقدرتها بازی خورده‌اند، از تفاله‌های رژیم سابق بازی خورده‌اند، از بعضی بازیگرانی که می‌خواهند با بازیگری خودشان برگردانند این مملکت به حال اول، مصلحت آنها را این می‌دانم که توجه داشته باشند که این مسئله‌ای است نشدنی&#8230;..</p>
<p> </p>
<p>✅ خود #مردم به صحنه بیایند&#8230;</p>
<p>اشخاص فاسد در اطراف کشورتان مشغول به توطئه هستند، و وظیفه خود مردم است که توطئه آنها را خنثی کنند. البته با آن اراده صمیمانه‌ای که ملت ما دارد و با آن عزم جزمی که جوانهای ما دارند، توطئه‌ها همه خنثی و همه توطئه گرها دفن خواهند شد&#8230;.</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/سخن-امام-خمینی-درمورد-فتنه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/سخن-امام-خمینی-درمورد-فتنه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633742</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346</link>
			<pubDate>12:21:00 +0430 جمعه، 12 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1633535@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer_block&quot; style=&quot;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer minimalist&quot; style=&quot;background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;video&gt;&lt;source src=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/media/blogs/yahsen/quick-uploads/p1633535/vid_20230602_092937_974.mp4?mtime=1685692591&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;
&lt;/video&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;🎞 شهید صدر کیست؟&lt;br /&gt; 🔺گوشه‌ای از زندگانی و برخی از مهم‌ترین فعالیت‌های علمی و سیاسی #شهید_صدر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;#نابغه_ای_که_نمیشناسیم&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346#more1633535&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div class="flowplayer_block" style="max-width:100%;height:300px;"><div class="flowplayer minimalist" style="background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;"><video><source src="https://yahsen.kowsarblog.ir/media/blogs/yahsen/quick-uploads/p1633535/vid_20230602_092937_974.mp4?mtime=1685692591" type="video/mp4" />
</video></div>
</div>
</div><p>🎞 شهید صدر کیست؟<br /> 🔺گوشه‌ای از زندگانی و برخی از مهم‌ترین فعالیت‌های علمی و سیاسی #شهید_صدر</p>
<p><br />#نابغه_ای_که_نمیشناسیم</p><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346#more1633535">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/شهید-346#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633535</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جوانمرد</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/جوانمرد-2</link>
			<pubDate>10:30:00 +0430 پنجشنبه، 11 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">جوانمرد</category>			<guid isPermaLink="false">1633451@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;📚 حکایتی از جوانمردی حاتم طایی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 يكي از پادشاهان يمن در بخشندگی و سخاوت معروف بود، ولي هرگاه كسی نزد وی از بخشندگی های حاتم طايی سخن می گفت، برمی آشفت و ناراحت می شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 بنابراين، چون پادشاه يمن، حاتم را در بخشندگی از خود بلندآوازه‌تر ديد، كسی را مأمور كرد تا او را از بين ببرد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 مأمور حاکم راه قبيله «بنی طی» را پيش گرفت. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در راه شخصی را ديد و با او دوست و همراه شد و به وی گفت:‌ &amp;#8220;حال كه تو جوانمرد و راز نگه‌دار هستی، از تو خواهشی دارم، اميدوارم مرا راهنمايی كنی!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 جوان گفت: &amp;#8220;با كمال ميل در خدمتم.&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مأمور گفت: ‌&quot;آيا تو حاتم طايی را می شناسی؟&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوان گفت: &amp;#8220;مقصود تو از اين سؤال چيست؟&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 مأمور گفت: &amp;#8220;پادشاه يمن مرا مأمور كرده است تا حاتم را بكشم و سرش را برای پادشاه ببرم، ولي سبب دشمنی آنها را نمي‌دانم.&amp;#8221; جوان خنديد و گفت: &amp;#8220;آن حاتمی كه دنبال او می گردی، خود منم و الان‌ آماده‌ام سر از تنم جدا كنی!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 مأمور با شنيدن اين سخن ناراحت شد، به سرعت به يمن بازگشت، به خدمت پادشاه رفت و آنچه بر او گذشته بود، تعريف كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🌴 پادشاه پس از شنيدن ماجرا و پی بردن به ميزان جوانمردی حاتم، از مأمور دلجویی كرد و به وی هديه‌ای داد و بر حاتم طایی درود فرستاد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/جوانمرد-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>📚 حکایتی از جوانمردی حاتم طایی </p>
<p> </p>
<p>🌴 يكي از پادشاهان يمن در بخشندگی و سخاوت معروف بود، ولي هرگاه كسی نزد وی از بخشندگی های حاتم طايی سخن می گفت، برمی آشفت و ناراحت می شد.</p>
<p> </p>
<p>🌴 بنابراين، چون پادشاه يمن، حاتم را در بخشندگی از خود بلندآوازه‌تر ديد، كسی را مأمور كرد تا او را از بين ببرد. </p>
<p> </p>
<p>🌴 مأمور حاکم راه قبيله «بنی طی» را پيش گرفت. </p>
<p>در راه شخصی را ديد و با او دوست و همراه شد و به وی گفت:‌ &#8220;حال كه تو جوانمرد و راز نگه‌دار هستی، از تو خواهشی دارم، اميدوارم مرا راهنمايی كنی!" </p>
<p> </p>
<p>🌴 جوان گفت: &#8220;با كمال ميل در خدمتم." </p>
<p>مأمور گفت: ‌"آيا تو حاتم طايی را می شناسی؟" </p>
<p>جوان گفت: &#8220;مقصود تو از اين سؤال چيست؟" </p>
<p> </p>
<p>🌴 مأمور گفت: &#8220;پادشاه يمن مرا مأمور كرده است تا حاتم را بكشم و سرش را برای پادشاه ببرم، ولي سبب دشمنی آنها را نمي‌دانم.&#8221; جوان خنديد و گفت: &#8220;آن حاتمی كه دنبال او می گردی، خود منم و الان‌ آماده‌ام سر از تنم جدا كنی!" </p>
<p> </p>
<p>🌴 مأمور با شنيدن اين سخن ناراحت شد، به سرعت به يمن بازگشت، به خدمت پادشاه رفت و آنچه بر او گذشته بود، تعريف كرد.</p>
<p> </p>
<p>🌴 پادشاه پس از شنيدن ماجرا و پی بردن به ميزان جوانمردی حاتم، از مأمور دلجویی كرد و به وی هديه‌ای داد و بر حاتم طایی درود فرستاد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/جوانمرد-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/جوانمرد-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633451</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حیا دختر ایل من</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/حیا-دختر-ایل-من</link>
			<pubDate>06:25:00 +0430 پنجشنبه، 11 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">غیرت دختر ایل من</category>			<guid isPermaLink="false">1633443@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;بسم الله الرحمن الرحیم &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;#روایت_زن_مسلمان &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;#زن_لر&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;همشه وقتی قرار هست در مورد چیزی بنویسیم سراغ داده های ذهنی مون می رویم وآن راخونه تکانی میکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; یادم میاد وقتی قرار بود به عروسی یا میهمانی و&amp;#8230;.برویم مادر ومادر بزرگم شیک ترین وزیبا ترین لباس خودشون می پوشیدند لباسی به رنگ طبیعت ،که از رنگهای گوناگون بود.وساخته شده دست خود مادرهامون .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; مادرم برای رفتن به عروسی دامنی بلند وچین چین ( تمبون ) وپیراهن(جومه) بلند که بلندی آن تا روی چین دامنش می امد با روسری سه گوش وچارقد هفت رنگش را بر تن میکرد موهای خود را چنان شانه میکرد وزیر روسری پنهان میکرد وبا چارقد خود جلوی آن رامی‌پوشیدوازنگاه نامحرم ها پنهان میکرد که گوی همین حالا آیه حجاب نازل شده است. چقد خوشحال از رفت به عروسی وچه خوشحال از لباس های گل منگلی که مادرم برتنم کرده بود ،بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;در تاریخ این مرزوبوم به سرزمین زیبایم که نگاه کنی مثل اینکه بهترین برند از لباس را به نمایش گذاشته بودن. لباس اقوام مختلف ایران از لر،ترک،کرد&amp;#8230;&amp;#8230;..که همه زیباترین طرح ورنگ را دربرداشته اند که هیچ گونه کم وکاستی نداشتن.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;چند وقتی هست که دیگر دوست ندارم به هیچ عروسی ومهمانی و&amp;#8230;بروم گوی تمام حجاب مادرانمان را به تاراج برداند دختران زیباوجوانی که گوی سبقت را از غرب گرفته اند واز آن لباس های اصیل و زیبا چیزی برتن ندارند با تن نیمه برهنه وموهای بیرون ریخته خود را برای هرچشم هرزه ای آماده کرداند ورایگان می‌فروشند. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;از مادر بزرگم شنیده بودم درمنطقه ما اگرخان دختری به نظرش زیبامی امد باید آن دختر حتما به ازدواج او درمی‌آمد زنان ایل ماهم که غیرت آنان از مردان مان کم نبود حاضرنبودن زیر بار هیچ خدا نشناسی بروند. ازشانس بد، دختر زیبای روستا به دل خان نشست وخان خواهرش رابرای خواستگاری نزد خانواده عروس فرستاد خواهر خان که عروس رابرانداز میکرد به دلش نسشت منتظر جواب بود. عروس که می‌دانست راه فراری از دست خان ندارد به مادرش گفت نگران نباش خودم همه چیز درست میکنم.روز عروسی فرا رسید وعروس زیبا با لباس های زیبا در حجله خان آماده بود همین که خان تصمیم گرفت از عروس خود رونمایی کند متوجه بوی بد از عروس خود شد. (عروس قبل از پوشیدن لباس خودرا به مدفوع حیوانات آلوده کرده بود) داماد ازهمه جا بی خبر عروس را با تشر از حجله خود بیرون می‌کند دختر زیبا وباهوش روستا خود رااز دست مرد هوس باز نجات می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;این بود غیرت دختران ایل من.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;در همه اقوام شیر زنان زیادی این گونه بوداند.از زمانی که گوشی واینترنت وارد خانواده ها شد همه چیز  بر باد فنا رفت .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; غیرت ،حیا،حجاب،وعفت از دختران این مرز بوم رخت بر بست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/حیا-دختر-ایل-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">بسم الله الرحمن الرحیم </p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;">#روایت_زن_مسلمان </p>
<p style="text-align: center;">#زن_لر</p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;">همشه وقتی قرار هست در مورد چیزی بنویسیم سراغ داده های ذهنی مون می رویم وآن راخونه تکانی میکنیم.</p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"> یادم میاد وقتی قرار بود به عروسی یا میهمانی و&#8230;.برویم مادر ومادر بزرگم شیک ترین وزیبا ترین لباس خودشون می پوشیدند لباسی به رنگ طبیعت ،که از رنگهای گوناگون بود.وساخته شده دست خود مادرهامون .</p>
<p style="text-align: center;"> مادرم برای رفتن به عروسی دامنی بلند وچین چین ( تمبون ) وپیراهن(جومه) بلند که بلندی آن تا روی چین دامنش می امد با روسری سه گوش وچارقد هفت رنگش را بر تن میکرد موهای خود را چنان شانه میکرد وزیر روسری پنهان میکرد وبا چارقد خود جلوی آن رامی‌پوشیدوازنگاه نامحرم ها پنهان میکرد که گوی همین حالا آیه حجاب نازل شده است. چقد خوشحال از رفت به عروسی وچه خوشحال از لباس های گل منگلی که مادرم برتنم کرده بود ،بودم.</p>
<p style="text-align: center;">در تاریخ این مرزوبوم به سرزمین زیبایم که نگاه کنی مثل اینکه بهترین برند از لباس را به نمایش گذاشته بودن. لباس اقوام مختلف ایران از لر،ترک،کرد&#8230;&#8230;..که همه زیباترین طرح ورنگ را دربرداشته اند که هیچ گونه کم وکاستی نداشتن.</p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;">چند وقتی هست که دیگر دوست ندارم به هیچ عروسی ومهمانی و&#8230;بروم گوی تمام حجاب مادرانمان را به تاراج برداند دختران زیباوجوانی که گوی سبقت را از غرب گرفته اند واز آن لباس های اصیل و زیبا چیزی برتن ندارند با تن نیمه برهنه وموهای بیرون ریخته خود را برای هرچشم هرزه ای آماده کرداند ورایگان می‌فروشند. </p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;">از مادر بزرگم شنیده بودم درمنطقه ما اگرخان دختری به نظرش زیبامی امد باید آن دختر حتما به ازدواج او درمی‌آمد زنان ایل ماهم که غیرت آنان از مردان مان کم نبود حاضرنبودن زیر بار هیچ خدا نشناسی بروند. ازشانس بد، دختر زیبای روستا به دل خان نشست وخان خواهرش رابرای خواستگاری نزد خانواده عروس فرستاد خواهر خان که عروس رابرانداز میکرد به دلش نسشت منتظر جواب بود. عروس که می‌دانست راه فراری از دست خان ندارد به مادرش گفت نگران نباش خودم همه چیز درست میکنم.روز عروسی فرا رسید وعروس زیبا با لباس های زیبا در حجله خان آماده بود همین که خان تصمیم گرفت از عروس خود رونمایی کند متوجه بوی بد از عروس خود شد. (عروس قبل از پوشیدن لباس خودرا به مدفوع حیوانات آلوده کرده بود) داماد ازهمه جا بی خبر عروس را با تشر از حجله خود بیرون می‌کند دختر زیبا وباهوش روستا خود رااز دست مرد هوس باز نجات می‌دهد.</p>
<p style="text-align: center;">این بود غیرت دختران ایل من.</p>
<p style="text-align: center;">در همه اقوام شیر زنان زیادی این گونه بوداند.از زمانی که گوشی واینترنت وارد خانواده ها شد همه چیز  بر باد فنا رفت .</p>
<p style="text-align: center;"> غیرت ،حیا،حجاب،وعفت از دختران این مرز بوم رخت بر بست.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/حیا-دختر-ایل-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/حیا-دختر-ایل-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633443</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دستان کوچ شبانه ما</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/دستان-کوچ-شبانه-ما</link>
			<pubDate>06:20:00 +0430 پنجشنبه، 11 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">داستان کوچ ما</category>			<guid isPermaLink="false">1633442@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#روایت_زن_مسلمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان کوچ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز هوا آفتابی وبهاری هست نسیم خنک صورتم را نوازش می‌کند. مادرم درتکاپوی جم جور کردن وسایل منزل ،برای کوچ به سردسیر است. تامنطقه سردسیر سه ساعتی راه ماشین رو هست دم دمای غروب نوبت خانه ما می‌شود که کوچ کنیم .راننده ماشین، نیسان آبی خودراجلوی خانه کاه گلی پارک می‌کند.پدرم همیشه به خاطر اینکه زنبور ها از کوه ودشت برگشته و درکندوهای خود باشند .همیشه شب بار می‌بست همه درتکاپوی برای بار زدن وسایل بودن بعد از کلی جنب وجوش آماده حرکت بودیم عشق منو برادرم وخواهرکوچیکم این بود که بالای ماشین بشینیم بعد کلی التماس پدرم می گذاشت بالای ماشین بنشینیم از این می‌ترسید که توی دست انداز از بالای ماشین پرت بشیم یا در کندو هاباز بشه وزنبور ها که توی مسیر از تکان‌های ماشین عصبانی بودن بریزن سر ما ونیشمون بزنند. شب مهتابی بود وحرکت ماشین آروم اینگار آن شب ها آسمان به زمین نزدیک تربود طوری که می‌شد دست دراز کرد وازاسمان ستاره چید. دلم میخواست مسیر تمام نمی‌شد هوا خنک بود ودلنشین هر ازگاهی توی جاده خاکی روباه یا مار یا خرگوش دیده می‌شد تا اینکه ازنظر ناپدید می‌شدن آنها رو با نگاهمون دنبال میکردیم خیلی خوشحال بودیم بعداز کلی راهپیمای به منزل جدید ( ورد) می‌رسیدیم مادرم توی دشت زیراسمان موکت (نمد) می انداخت وسریع رخت خواب پهن میکرد ما از خستگی به دقیقه نرسیده می‌خوابیدم. شب فقط بار از ماشین خالی میکردن صبح زود پدرم چادر برپا میکرد با صدای مادرم بیدارمیشدیم با چشم های که ازخاک پر بود همه جا رو دیدمیزدیم با ذوق سریع به کمک پدرومادروسایل توی چادر جامیدادیم وبعد صرف صبحانه به سمت میدان وسط آبادی میدویدیم وبا بچه ها بازی می‌کردیم.&lt;br /&gt;چقد سر خوش وخوشهال بودیم ،نه دلهری نه نگرانی نه ناامیدی فقط‌ عشق بود وزندگی که سرشاراز بوی طبیعت بود وسادگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقد دلتنگ آن همه صفا وسادگی هستم😔😔&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/دستان-کوچ-شبانه-ما&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>#به_قلم_خودم</p>
<p>#روایت_زن_مسلمان</p>
<p>داستان کوچ</p>
<p>امروز هوا آفتابی وبهاری هست نسیم خنک صورتم را نوازش می‌کند. مادرم درتکاپوی جم جور کردن وسایل منزل ،برای کوچ به سردسیر است. تامنطقه سردسیر سه ساعتی راه ماشین رو هست دم دمای غروب نوبت خانه ما می‌شود که کوچ کنیم .راننده ماشین، نیسان آبی خودراجلوی خانه کاه گلی پارک می‌کند.پدرم همیشه به خاطر اینکه زنبور ها از کوه ودشت برگشته و درکندوهای خود باشند .همیشه شب بار می‌بست همه درتکاپوی برای بار زدن وسایل بودن بعد از کلی جنب وجوش آماده حرکت بودیم عشق منو برادرم وخواهرکوچیکم این بود که بالای ماشین بشینیم بعد کلی التماس پدرم می گذاشت بالای ماشین بنشینیم از این می‌ترسید که توی دست انداز از بالای ماشین پرت بشیم یا در کندو هاباز بشه وزنبور ها که توی مسیر از تکان‌های ماشین عصبانی بودن بریزن سر ما ونیشمون بزنند. شب مهتابی بود وحرکت ماشین آروم اینگار آن شب ها آسمان به زمین نزدیک تربود طوری که می‌شد دست دراز کرد وازاسمان ستاره چید. دلم میخواست مسیر تمام نمی‌شد هوا خنک بود ودلنشین هر ازگاهی توی جاده خاکی روباه یا مار یا خرگوش دیده می‌شد تا اینکه ازنظر ناپدید می‌شدن آنها رو با نگاهمون دنبال میکردیم خیلی خوشحال بودیم بعداز کلی راهپیمای به منزل جدید ( ورد) می‌رسیدیم مادرم توی دشت زیراسمان موکت (نمد) می انداخت وسریع رخت خواب پهن میکرد ما از خستگی به دقیقه نرسیده می‌خوابیدم. شب فقط بار از ماشین خالی میکردن صبح زود پدرم چادر برپا میکرد با صدای مادرم بیدارمیشدیم با چشم های که ازخاک پر بود همه جا رو دیدمیزدیم با ذوق سریع به کمک پدرومادروسایل توی چادر جامیدادیم وبعد صرف صبحانه به سمت میدان وسط آبادی میدویدیم وبا بچه ها بازی می‌کردیم.<br />چقد سر خوش وخوشهال بودیم ،نه دلهری نه نگرانی نه ناامیدی فقط‌ عشق بود وزندگی که سرشاراز بوی طبیعت بود وسادگی.</p>
<p>چقد دلتنگ آن همه صفا وسادگی هستم😔😔</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/دستان-کوچ-شبانه-ما">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/دستان-کوچ-شبانه-ما#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633442</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک سبد سیب سرخ</title>
			<link>https://yahsen.kowsarblog.ir/یک-سبد-سیب-سرخ</link>
			<pubDate>06:16:00 +0430 پنجشنبه، 11 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>دختری از تبار دنا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">یک سبد سیب سرخ</category>			<guid isPermaLink="false">1633441@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;داستانک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیب قرمز 🍎🍎🍎&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#روایت_زن_مسلمان &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز هم مثل هروز صبح زود از خانه به سمت حوزه بیرون زدم شهر خلوت بود وفقط تاکسی ها بوق می‌زنند وتعدادی افرادی که مشخص بود کارمند هستندو&amp;#8230;.چقد خنکای صبح دلچسب ودلنشین هست از تاکسی پیاده شدم وچون مسیر تا حوزه رو باید دوباره با یک تاکسی خط دیگه میرفتم به سمت ایستگاه بعدی رفتم ومعمولا نگاه میکردم اگر سه تا مرد توی تاکسی بود خواهش میکردم که صندلی جلو به من بدم که بشینم وخدا رو شکر همیشه همه می پذیرفتن وهیچ وقت پیش نمی آمد کسی بی احترامی کند.سوار تاکسی شدم ودم در حوزه پیاده شدم،بعدا سلام واجازه از امام زمان وارد حوزه شدم صلوات شماری که به در چسبیده بود فشار دادم ووارد سالن شدم هنوز همه طلبه ها نیومده بودن رفتم و کیف وچادرم رو روی صندلی گذاشتم ومنتظر ورود بقیه دوستان واستاد شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معمولا کلاس ها تا ساعت 1:30 دقیقه تمام نمی‌شد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوبار باید همان مسیر برمیگشتم امروز خیلی خسته شده بودم بیشتر به خاطر بارداری همیشه فشار خونم پایین بود ومقدار از راه باید پیاده می‌اومدم که تاکسی گیرم بیاد از کنار مغازه ها که عبور میکردم دلم میخواست خرید کنم ولی حوصله نداشتم وفقط دوست داشتم زود به خانه برسم واستراحت کنم ولی در بین راه ا جلوی میوه فروشی سبد ها سیب قرمز نظرم به خودش جلب کرد ولی زود رد شدم . وقتی کلید توی در چرخاندم با صحنه خوشایندی روبه رو شدم یک سبد سیب قرمز که توی آشپز خانه بود نظرم جلب کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی وقت قبل از اینکه ما چیزی از خدا بخواهیم خودش از قبل آماده کرده ولی ماها بی توجه از کنار آنها می‌گذریم ویادمان می‌رود که شکر گذار باشیم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yahsen.kowsarblog.ir/یک-سبد-سیب-سرخ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داستانک</p>
<p> </p>
<p>سیب قرمز 🍎🍎🍎</p>
<p> </p>
<p>#روایت_زن_مسلمان </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p>امروز هم مثل هروز صبح زود از خانه به سمت حوزه بیرون زدم شهر خلوت بود وفقط تاکسی ها بوق می‌زنند وتعدادی افرادی که مشخص بود کارمند هستندو&#8230;.چقد خنکای صبح دلچسب ودلنشین هست از تاکسی پیاده شدم وچون مسیر تا حوزه رو باید دوباره با یک تاکسی خط دیگه میرفتم به سمت ایستگاه بعدی رفتم ومعمولا نگاه میکردم اگر سه تا مرد توی تاکسی بود خواهش میکردم که صندلی جلو به من بدم که بشینم وخدا رو شکر همیشه همه می پذیرفتن وهیچ وقت پیش نمی آمد کسی بی احترامی کند.سوار تاکسی شدم ودم در حوزه پیاده شدم،بعدا سلام واجازه از امام زمان وارد حوزه شدم صلوات شماری که به در چسبیده بود فشار دادم ووارد سالن شدم هنوز همه طلبه ها نیومده بودن رفتم و کیف وچادرم رو روی صندلی گذاشتم ومنتظر ورود بقیه دوستان واستاد شدم.</p>
<p>معمولا کلاس ها تا ساعت 1:30 دقیقه تمام نمی‌شد. </p>
<p>دوبار باید همان مسیر برمیگشتم امروز خیلی خسته شده بودم بیشتر به خاطر بارداری همیشه فشار خونم پایین بود ومقدار از راه باید پیاده می‌اومدم که تاکسی گیرم بیاد از کنار مغازه ها که عبور میکردم دلم میخواست خرید کنم ولی حوصله نداشتم وفقط دوست داشتم زود به خانه برسم واستراحت کنم ولی در بین راه ا جلوی میوه فروشی سبد ها سیب قرمز نظرم به خودش جلب کرد ولی زود رد شدم . وقتی کلید توی در چرخاندم با صحنه خوشایندی روبه رو شدم یک سبد سیب قرمز که توی آشپز خانه بود نظرم جلب کرد .</p>
<p> </p>
<p>گاهی وقت قبل از اینکه ما چیزی از خدا بخواهیم خودش از قبل آماده کرده ولی ماها بی توجه از کنار آنها می‌گذریم ویادمان می‌رود که شکر گذار باشیم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yahsen.kowsarblog.ir/یک-سبد-سیب-سرخ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yahsen.kowsarblog.ir/یک-سبد-سیب-سرخ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yahsen.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1633441</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
